roman ماه من (7)
ـ نگاهي به فلافلِ تو دستم انداختم. حالا انگار ساندويچ منم كمي غمگين بود!
ـ پس مزاحمت نميشم بخور.
ـ مازيار: ممكنِ صداي گوشيم و نشونم. ناراحت نشو. خودت خواستي نباشي. باي.
بغض راه گلوم و بسته بود. چقدر جديدا بي عاطفه شده. بي تفاوت و راحت از من مي گذره. يعني حتما بايد براش تنوع داشته باشم؟ يعني مهتايِ خالي رو نمي خواد؟ يعني اين خودِ مهتا نيست كه مهمِ؟ تن و بدنِ مهتا ارزشش بيشترِ؟ مگه نمي گه عاشقِ؟ حتما بايد بهش باج بدم تا باهام باشه؟
خدايا اين تقسيمِ عشقمِ؟ يا گدايي از عشقم؟ روكش و ساندويچ و كشيدم گذاشتمش رو عسلي. رو راحتيا دراز كشيدم، پاهام و تو بغلم جمع كردم و شروع كردم به نوشتنِ چيزاي نا مفهموم با انگشت اشارم رو پوستۀ چرميِ راحتي.
« از شبِ تولدم بود كه گفت پيشم ميمونه. گفت دلش نمياد تنهام بزاره. اگه بره دلش پيشم مي مونه. دلش تنگ مي شه. نمي تونه ببينه شبِ تولدم تنهام.
با اين حرفا تا آسمون مي رفتم، يه دوري تو ابرا مي زدم و بعد بر مي گشتم رو زمين. عرشي كه مازيار رو زمين برام ساخته بود و با هيچي نمي شد عوض كرد. من تو عشقم صادق بودم. اونم بود. يعني شايدم نبود. اما بود. ياد حرفاش و كاراش كه ميفتم...
نمي دونم چي بگم. اون شب مازيار موند پيشم. بهش اعتماد داشتم اعتمادمم بيشتر شد. تا خود صبح من تو دستاي گرمش و آغوشِ پر از محبتش آرامش و حس كردم. مازيار با اينكارش بهم ثابت كرده بود كه خودم مهمم نه جسمم. اما راستش بعدش كمي عذاب وجدان داشتم نسبت به اعتمادي كه مامان بهم كرده. سعي داشتم ديگه مازيار و نگه ندارم. تويِ اين تقريبا شش ماه شايدم كمتر، حدودا چهار يا پنج ماه، بعضي اوقات كه مامان ماموريت بود مازيار اصرار مي كرد شبا پيشم بمونه.
كم كم حس كردم حسِ تو نگاش بيشتر رنگِ نياز داره. اونجا بود كه از مريم دوستِ دبيرستاني و همسايه بالايي كمك گرفتم. بعضي شبايي كه مامان نبود اون ميومد پيشم و مازيارم حرفي نميزد كمي پيشمون مي نشست و بعد مي رفت. اما مي فهميدم عصبي و كلافست.
تا بلاخره ديشب. ديشب مريم يه مشكلي براش پيش اومد و خونه نبود مازيار پيشم موند. يه حرفايي مي زد. حرفاش بو داشت:
ـ «عشق با هوس قشنگِ. اين حرفِ مازيار بود. اما بنظرِ من عشق و هوس هيچوقت نمي تونن كنارِ هم باشن. »
«من مي خوام بيشتر باهات باشم. من از تعهد خوشم نمياد. ازدواج اون چيزي نيست كه من بهش فكر مي كنم.»
قطره اشكي كه از چشمم سرازير شد و پاك كردم. دوباره حرفش يادم اومد:
« بيا با هم باشيم. اما جدا از هم. حتما لازم نيست ازدواج كنيم و پر از دغدغه شيم.»
با حرص نشستم و به تابلوي اِن يكادِ روبه روم چشم دوختم. چند بار خوندمش تا بلكه آرامش مهمونِ قلبِ خستم بشه. يه شُكِ بزرگ بود حرفايي كه ديشب مازيار ميزد. انگار داشت آمادم مي كرد تا يهو يه تيري بزنه و خلاصم كنه. اما شانس اوردم. حالت تهوعي كه از غروب داشتم بلاخره كار خودش و كرد و باعث شد مازيار ديگه به حرفاش ادامه نده.
هيچي به اندازۀ اين برام زور نداشت كه بهم گفت به ازدواج با من فكر نكن. در صورتي كه خودش اوايل حتي اسم بچه هم براي آينده انتخاب كرده بود.
با اين افكار چند تا فحش به خودم دادم. الحق كه من هنوز بچه دبستاني بودم. الحق كه احساساتم شده بود عين اين دبيرستانيا كه امروز عاشقن فردا فارغ. اما كو؟ چرا من فارغ نمي شم؟ شايد حق داره قلبم كه انقدر بي قرار و بچه گانه فكر كنه.
سعي كردم بشم همون دختر لوسي كه مامانش هميشه نازش و مي كشيد. چرا مازيار اينجوري نيست؟ چرا من خودم نيستم؟ چرا همش كوچيك شدن؟ اما يعني من دارم خودم و كوچيك مي كنم؟ نه من فقط دارم از عشقم مي گم. از عشق. از عشق گفتن هيچوقت به معنيِ حقارت نبوده.
ادامه دارد... 
roman ماه من (7)
roman ماه من (7)
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com موضوع:
نظرات (0)