آموزش اصولي كاشت ، داشت ، برداشت بادام،سي دي، آموزش تصويري،آموزش احداث باغ و نحوه كاشت،كارهاي مهم بعد از برداشت
آموزش اصولي كاشت ، داشت ، برداشت بادام،سي دي، آموزش تصويري،آموزش احداث باغ و نحوه كاشت،كارهاي مهم بعد از برداشت

   http://inforosh333.zaminblog.com
درباره ما

آموزش اصولي كاشت ، داشت ، برداشت بادام،سي دي، آموزش تصويري،آموزش احداث باغ و نحوه كاشت،كارهاي مهم بعد از برداشت ***09118506072***09352191655

آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ][ ۲ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

خندانك هاي كوچك Little Smiles

خندانك هاي كوچك Little Smiles

           

 

   

I Love You

 

   ك نكني ضرر كردي

p
e
j
m
a
n

&

m
a
h
s
a

دهاي زيباساز وبلاگ

 ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

   ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩  ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩    ۩۞۩  سلام عزيزم خيلي خوش آمدي تصاويرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩



خندانك هاي كوچك Little Smiles
خندانك هاي كوچك Little Smiles

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com  موضوع: نظرات (0)

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه

http://bandarstudents.persiangig.com/weblog/718340lmhikd8pc2.gif داستان كودكانه رعايت بهداشت ناخن ها

http://bandarstudents.persiangig.com/weblog/718340lmhikd8pc2.gifداستان كودكانه فوايد ورزش و نرمش

http://bandarstudents.persiangig.com/weblog/718340lmhikd8pc2.gifداستان كودكانه رعايت آداب ورود

http://bandarstudents.persiangig.com/weblog/718340lmhikd8pc2.gifداستان كودكانه كمك به مادر در كارهاي خانه

 

 

 

 



داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com  موضوع: نظرات (0)

roman ماه من (7)

roman ماه من (7)

ـ نگاهي به فلافلِ تو دستم انداختم. حالا انگار ساندويچ منم كمي غمگين بود!
ـ پس مزاحمت نميشم بخور.
ـ مازيار: ممكنِ صداي گوشيم و نشونم. ناراحت نشو. خودت خواستي نباشي. باي.
بغض راه گلوم و بسته بود. چقدر جديدا بي عاطفه شده. بي تفاوت و راحت از من مي گذره. يعني حتما بايد براش تنوع داشته باشم؟ يعني مهتايِ خالي رو نمي خواد؟ يعني اين خودِ مهتا نيست كه مهمِ؟ تن و بدنِ مهتا ارزشش بيشترِ؟ مگه نمي گه عاشقِ؟ حتما بايد بهش باج بدم تا باهام باشه؟
خدايا اين تقسيمِ عشقمِ؟ يا گدايي از عشقم؟ روكش و ساندويچ و كشيدم گذاشتمش رو عسلي. رو راحتيا دراز كشيدم، پاهام و تو بغلم جمع كردم و شروع كردم به نوشتنِ چيزاي نا مفهموم با انگشت اشارم رو پوستۀ چرميِ راحتي.
« از شبِ تولدم بود كه گفت پيشم ميمونه. گفت دلش نمياد تنهام بزاره. اگه بره دلش پيشم مي مونه. دلش تنگ مي شه. نمي تونه ببينه شبِ تولدم تنهام.
با اين حرفا تا آسمون مي رفتم، يه دوري تو ابرا مي زدم و بعد بر مي گشتم رو زمين. عرشي كه مازيار رو زمين برام ساخته بود و با هيچي نمي شد عوض كرد. من تو عشقم صادق بودم. اونم بود. يعني شايدم نبود. اما بود. ياد حرفاش و كاراش كه ميفتم...
نمي دونم چي بگم. اون شب مازيار موند پيشم. بهش اعتماد داشتم اعتمادمم بيشتر شد. تا خود صبح من تو دستاي گرمش و آغوشِ پر از محبتش آرامش و حس كردم. مازيار با اينكارش بهم ثابت كرده بود كه خودم مهمم نه جسمم. اما راستش بعدش كمي عذاب وجدان داشتم نسبت به اعتمادي كه مامان بهم كرده. سعي داشتم ديگه مازيار و نگه ندارم. تويِ اين تقريبا شش ماه شايدم كمتر، حدودا چهار يا پنج ماه، بعضي اوقات كه مامان ماموريت بود مازيار اصرار مي كرد شبا پيشم بمونه.
كم كم حس كردم حسِ تو نگاش بيشتر رنگِ نياز داره. اونجا بود كه از مريم دوستِ دبيرستاني و همسايه بالايي كمك گرفتم. بعضي شبايي كه مامان نبود اون ميومد پيشم و مازيارم حرفي نميزد كمي پيشمون مي نشست و بعد مي رفت. اما مي فهميدم عصبي و كلافست.
تا بلاخره ديشب. ديشب مريم يه مشكلي براش پيش اومد و خونه نبود مازيار پيشم موند. يه حرفايي مي زد. حرفاش بو داشت:
ـ «عشق با هوس قشنگِ. اين حرفِ مازيار بود. اما بنظرِ من عشق و هوس هيچوقت نمي تونن كنارِ هم باشن. »
«من مي خوام بيشتر باهات باشم. من از تعهد خوشم نمياد. ازدواج اون چيزي نيست كه من بهش فكر مي كنم.»
قطره اشكي كه از چشمم سرازير شد و پاك كردم. دوباره حرفش يادم اومد:
« بيا با هم باشيم. اما جدا از هم. حتما لازم نيست ازدواج كنيم و پر از دغدغه شيم.»
با حرص نشستم و به تابلوي اِن يكادِ روبه روم چشم دوختم. چند بار خوندمش تا بلكه آرامش مهمونِ قلبِ خستم بشه. يه شُكِ بزرگ بود حرفايي كه ديشب مازيار ميزد. انگار داشت آمادم مي كرد تا يهو يه تيري بزنه و خلاصم كنه. اما شانس اوردم. حالت تهوعي كه از غروب داشتم بلاخره كار خودش و كرد و باعث شد مازيار ديگه به حرفاش ادامه نده.
هيچي به اندازۀ اين برام زور نداشت كه بهم گفت به ازدواج با من فكر نكن. در صورتي كه خودش اوايل حتي اسم بچه هم براي آينده انتخاب كرده بود.
با اين افكار چند تا فحش به خودم دادم. الحق كه من هنوز بچه دبستاني بودم. الحق كه احساساتم شده بود عين اين دبيرستانيا كه امروز عاشقن فردا فارغ. اما كو؟ چرا من فارغ نمي شم؟ شايد حق داره قلبم كه انقدر بي قرار و بچه گانه فكر كنه.
سعي كردم بشم همون دختر لوسي كه مامانش هميشه نازش و مي كشيد. چرا مازيار اينجوري نيست؟ چرا من خودم نيستم؟ چرا همش كوچيك شدن؟ اما يعني من دارم خودم و كوچيك مي كنم؟ نه من فقط دارم از عشقم مي گم. از عشق. از عشق گفتن هيچوقت به معنيِ حقارت نبوده.

ادامه دارد...

roman ماه من (7)
roman ماه من (7)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com  موضوع: نظرات (0)

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - ورزش و سلامتي

داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - ورزش و سلامتي

دلبندم داستان زير را بخوان و به بزرگترهايت بگو از آن چه نتيجه اي گرفتي .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مهدي هر روز صبح كه از خواب برمي خيزد ورزش و نرمش مي كند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

هادي تصميم گرفته است كه امروز با هادي ورزش كند .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

مهدي با خوش اخلاقي مي پذيرد .

 

 

www.bandarstudents.blogfa.com

هادي  لباس مناسب مي پوشد و با مهدي ورزش مي كند .

 



داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - ورزش و سلامتي
داستان كوتاه و مصور اخلاقي و ديني كودكانه - ورزش و سلامتي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com  موضوع: نظرات (0)

roman دليار(19)

roman دليار(19)

با ورودم به خونه نگاهم به كيانوش افتاد كه رو كاناپه دراز كشيده بود و لپ تاپشرو شكمش بود.. از همونجا بلند سلامي گفت و دستي برايم تكان داد.. سركي تو اشپزخونه كشيدم و از پروين خانم پرسيدم : عمو نيست..؟؟ همانطور كه نخودفرنگي پاك مي كرد گفت : نه.. هنوز نيومده ! پله ها رو بالا دويدم.. در مورد عكس هايي كه قرار بود پس فردا بگيرم بايد به عمو مي گفتم.. از سپهر خبري نبود ! حتما در اتاقش بود.. همانطور كه زير لب آوازي زمزمه مي كردم شال و رو كاور اويزون كردم.. دست به دكمه هاي مانتو بردم كه در باز شد و سپهر پريد داخل ! از ترس ناگهاني امدنش تكاني خوردم و نگاهش كردم.. به سمت تخت اومد و رويش نشست ! تي شرت طوسي به او مي امد.. چشمانش آرام و مهربان بود !!! - خوش گذشت..؟؟ لباس انتخاب كردي..؟؟ نگاهم و ازش گرفتم و همانطور كه مانتو رو تو كمد اويزان مي كردم گفتم : يه چيزايي ! هنوز قطعي نيست.. نگاهش را دور اتاق چرخاند و گفت : نريمان هم بود..؟؟ - نه.. ما رو رسوند و رفت ! به سمتش برگشتم و ادامه دادم : بين دو مدل موندم.. ژورنال و دادن بيارم كه تا فردا تصميم بگيرم.. سري تكان داد و گفت : چه خوب.. و نگاهش پي كيفم رفت ! سريع گفتم : از تو كيفم ژورنال و بردار.. ببين بين دو مدل كدوم بهتره !! كيف و از پايين پاش برداشت و كنارش رو تخت گذاشت و گفت : خودت بيا نشون بده.. يه شلوار سرمعه اي ورزش كه تا زير زانو بود از تو كشو بيرون كشيدم و به شوخي گفتم : چه پسر خوبي.. دست به كيف بقيه نمي زنه.. حالا اين پسر خوبهمونطوري پشت كرده بشينه تا من شلوارم و عوض كنم.. دست به كمر شلوار بردم كه به سرعت نور برگشت به سمت من.. خنديد ! اخم كوچكي كردم و گفتم : برگرد.. همانطور كه مي خنديد با شيطنت و پررويي گفت : خلاصه كه من ميبينمت.. چه الان چه چند وقت ديگه ! چشمام گشاد شد.. دهانم باز موند ! چقدر پررو گستاخ بود.. حس كردم گونه هام اتيش گرفته.. تنها چيزي كه از گلوم خارج شد اين بود: سپهــــر.. ؟؟؟!! برگشت و پشت به من نشست.. واقعا كه پررو بود ! با يه دست شلوار و جلوي خودم نگه داشتم و به خودم چسبوندم و با دست ديگه شلوار جينم و در اوردم و عوض كردم.. از اين بعيد نبود كه دوباره برگرده ! اما خوشبختانه ديگر حركتي نكرد و پشت كرده نشست.. سريعا تاپ ركابي طوسي رنگي برداشتم و تعويض كردم.. كلافه به سمتش تخت رفتم تا كيف و بردارم كه گفت : مگه نمي خواستي مدل و نشون بدي..؟؟ راست ايستادم و گفتم : نه.. الان حالش و ندارم . ولش كن.. كيف و از دستم كشيد و گفت : چي چي و حال ندارم.. من بايد ببينم تو چي مي خواي بپوشي يا نه..؟؟ محكم و مصرانه گفتم : نه..!!! تو چرا بايد ببيني.. ؟؟ جدي گفت : دارم بهت ميگم.. لباس باز و كوتاه نمي پوشيا.. خندم گرفت.. لبم و به دندون گرفتم.. خبر نداشت ! لباس هم باز بود هم كوتاه.. در حالي كه كيف و تو كمد مي زاشتم به خودم دلداري دادم.. : هر چي دلم بخواد مي پوشم.. مثلا مي خواد چي كار كنه..؟؟ وقتي ديد جواب نميدم گفت : شنيدي..؟؟ يه لباس معقول و پوشيده بپوش.. اصلا بيا با هم بريم لباس بگيريم. سرم و از داخل كمد بيرون كشيدم و در حالي كه در و مي بستم گفتم : گاهي وقت ها فكر مي كنم بابات حتما آ.خــو. ند.ه.. جا خورد.. نگاهم كرد.. جدي و طولاني.. حرفم را مرور كردم.. من چه گفتم ؟؟ بابات.. بابا..؟؟ او كه بابا نداشت.. اصلا از او خبري نداشت.. خبر نداشت تا بداند آ.خو.ند است يا نه.. من چه گفته بودم..؟من..؟؟ لعنت به دهاني كه بي موقع باز شود.. يه قدم رفتم جلو.. نگاهش به من بود.. اما حواسش؟! بعيد مي دانم.. زمزمه كردم : سپــهر.. مــ.. من.. نفسش را داد بيرون! پلك زد.. يك بار.. دوبار.. سه بار.. !!!! صاف نشست.. به خودش مسلط شد و گفت : مهم نيست.. (مكث كرد ) : بهت گفتم.. در هر صورت.. ! دستي به پيشانيش كشيد.. چرا اينقدر پريشون شده بود..؟؟ ادامه داد : ديگه خودت مي دوني.. كاري نكن اون روز مجبورت كنم لباست و عوض كني.. ! مي دوني كه اينكار و مي كنم.. پس اون روز و به هر دو تامون زهر نكن.. ! دستي به گردنش كشيد.. نگاهش و از من كه هاج و واج وسط اتاق ايستاده بودم برداشت.. به در و ديوار نگاه كرد ! حرفم زيادم بد نبود.. خب.. من فكر كردم..! اما نه.. مي دانستم.. او سر خانوادش كه هيچي از انها نمي دانست حساس بود..! جلو رفتم و كنارش نشستم.. دوست نداشتم ناراحت و پريشون باشه.. ! من همان سپهر محكم و قلدر و خودخواه و مي خواستم.. ! دستم و رو دستش كه به تشك تكيه داده بود و تكيه گاه بدنش كرده بود " گذاشتم.. نگاهش به سمتم برگشت . تند و سريع گفتم : متاسفم.. منظوري نداشتم.. ! تند و سريع و كلافه پاسخ داد : گفتم كه.. مهم نيست ! خواستم حرف را عوض كنم.. رفتم در جلد هميشگي ام و گفتم : ببين سپهر.. بزار راستش و بهت بگم ! لباس يه طرفيه..رومي ِ ! اما زياد باز نيست.. سريعا اضافه كردم : ولي جلوش بسته ست..اين طوري كجه.. و با انگشت خطوطي و نشون دادم ! تازه..يه طرفش هم استين نيمه داره.. .. قدشــــــــم.. تا اينجاست.. و به كمي بالا تر از زانوم اشاره كردم ! گرچه پيراهن خيلي كوتاه تر بود.. اما خب ! به نوعي بايد راضيش مي كردم ديگه.. ! يك پايش را داشت تكان مي داد و من و موشكافانه نگاه مي كرد ! ادامه دادم : يعني انگار ادامه ي پارچه بياد رو شونه گره بخوره..ادامش هم آويزون ميشه ! پايينش هم سمت مخالف حرير گره مي خوره و آويزون ميشه ! سري تكان داد و گفت : نديده شرط مي بندم كه نصف لباس و سانسور كردي و داري ميگي.. خنديدم . راست مي گفت.. حالا از اون يكي مدل خبر نداشت ! دستش و از پشتش برداشت و گفت : راستي.. اومدم بهت بگم دو روز ديگه با بچه ها مي خوايم بريم بيرون ! دورهميه..! مي ياي..؟؟ صاف نشستم و متعجب نگاهش كردم.. من..؟؟ اولين بار بود كه مي خواست باهاش جايي برم .. اونم با دوستاش!!! پرسيدم : كيا هستن..؟؟كمي فكر كرد و گفت : نمي شناسيسشون..بعضي ها با خواهرشون مي يان ! بعضي هم با دوست دخترشون.. اهان !چرا.. شاهين و شيدا هم هستن.. شاهين و شيدا..؟؟!؟ خنديدم و گفتم : راست ميگي..؟؟ چه خوب.. چقدر دوست داشتم شيدا رو ببينم.. اون روز كلي بهش زحمت داديم.. لبخندي زد.. پرسيد: پس مي ياي ديگه..؟؟ از خدام بود كه باهاش باشم.. با اين حال عادي و خونسرد گفتم : باشه.. گفتي دو روز ديگه..؟؟ --------------------------------------------------------------------- دور از چشم سپهر موضوع عكس براي مزون و شو رو با عمو در ميان گذاشتم.. طبق حدسم عمو زياد مايل نبود اما وقتي ديد تمايل به اين كار دارم و بهش اطمينان دادم كه همه ي كارها زير نظر شيرين خانم " خواهر اقاي سرمدي است؛ موافقت كرد و اجازه داد.. قرار بود بعدظهر ساعت 2 مزون باشم.. تنها مشكلم سپهر بود كه مي دونستم كلي زنگ مي زنه و تا نفهمه كجام دست بر نميداره.. ! براي همين بهش اس ام اس دادم : من دارم ميرم خونه ي دوستم..اونجا نمي تونم صحبت كنم ! تا غروب بر ميگردم.. ! با نازيلا كه بيشتر از من ذوق و شوق داشت هماهنگ كردم تا سر ساعت اونجا باشيم.. بلاخره حاضر و راهي شدم !! موقع رفتن به پروين خانم گفتم كه خونه ي دوستم مي رم و عمو در جريان است ! بنا به ساعت گوشيم راس ساعت 2:6 دقيقه بود كه به مزون رسيديم.. سوگند و شيرين خانم كلي استقبال كردند و ما رو به اتاقي در طبقه دوم راهنمايي كردند.. در اتاق دختر جواني و يك خانم حضور داشتند.. سوگند " دختر جوان و بهينا و اون خانم و ستاره " ارايشگر معرفي كرد.. اينطور كه معلوم بود بهينا كار ارايش و موهايش تموم شده بود و بايد براي عكس مي رفت !! بعد از كمي صحبت رو صندلي نشستم و ستاره دست به كار شد . نازيلا و به رويم نشسته بود و به من چشم دوخته بود.. ستاره با سرعت دستش روي صورتم حركت مي داد و مدام كلماتي مثل : چشمت و ببند.. باز كن ! سرت و بگير بالا.. لبت و اينطوري كن.. و جملاتي ديگر از اين قبيل و تكرار مي كرد ! پس از نزديك به يك ساعت " ستاره كمي عقب رفت و به نتيجه ي كارش نگاه كرد.. لبخندي زد و گفت : موهات و باز كن ! دست به كيليپس بردم و موهام رو شونه هام ريخت.. ستاره دستي به موهام زد و گفت : موهات فعلا همينطوري حالت دار خوبه.. فقط بزار كمي باد سشوار روش بگيرم ! و سشوار و به برق زد و به موهام گرفت.. سپس ايستاد و گفت : بزار برم لباست و بيارم كمك كنم بپوشي.. با رفتنش سريع به سمت اينه برگشتم.. ..تغيير كرده بودم ! آرايش ماهرانه اي كه كمي به نظرم زياد بود به صورتم نشسته بود.. رو به نازيلا پرسيدم : آرايشم زياد نيست؟؟ تو ذوق مي زنه.. نازيلا دستش و تكان داد و گفت : نه بابا.. نگران نباش.. تو عكس خيلي خوب مي افته !! چشمات خيلي قشنگ شده.. ستاره و سوگند با دو لباس در دست داخل شدند.. لباس اول پيراهني سفيد و بلند بود كه دامنش كلوش مي شد و دنباله دار بود.. بالا تنه و قسمتي از دامن كار شده بود.. براي من كه هرگز پيراهن بلند نمي پوشيدم تجربه اي جالب بود.. پس از پوشيدن لباس " ستاره نيم تاجي روي موهام قرار داد و سوگند با ذوق گفت : تمام مثل پرنسس ها شدي.. مثه دختر هاي افسانه اي !! قند تو دلم آب شد.. برق چشمان نازيلا هم اين حرف و تاييد مي كرد.. سوگند كفش سفيد پاشنه بلندي رو جلو پام قرار داد ! گرچه كفش كمي برايم بزرگ بود.. اما با لباس ست بود ! دامن لباس و بالا گرفتم و با سوگند و نازيلا به سالن رفتيم.. دو خانم كه دوربين به دست و گردنشون بود و پروژكتور ها رو جا به مي كردند با كنجكاوي به من نگاه كردن.. نازيلا مدام از من تعريف مي كرد و داشت به خودش قول ميداد كه هر طور شده 10 كيلو خودش را لاغر كند.. !!!! رو سن ايستادم و به ژست هايي كه خانم هاي عكاس مي گفتند گوش دادم.. ژست ها كلي باعث تفريح و خنده ي من و نازيلا شد.. ! جالب تر از همه فيگوري بود كه يكي از خانم ها" جعبه اي كه داخلش پـُر از پــَــر بود و مقابلم قرار داد و گفتم يه مشت پر بردارم و مقابل صورتم بگيرم و اداي فوت كردن در بياورم.. وهر بار نازيلا مي خنديد و باعث خنده ام مي شد ! بلاخره عكس هاي لازم با اين لباس تموم شد و من براي تعويض لباس دوباره به اتاق برگشتم ! لباس بعدي پيراهني دكلته و سفيد رنگ كوتاهي بود.. دوباره كفش ها رو به پا كردم و ستاره نيم تاج و از رو موهام برداشت ! به سالن برگشتم و مشغول عكس گرفتن شدم.. دفعه ي بعد كه به اتاق برگشتم ستاره گفت كه بايد آرايشم عوض شود ! نگاهي به ساعت انداختم.. پنج و بيست دقيقه بود ! ستاره " تر و فرز مشغول پاك كردن ارايشم و مكاپ جديد شد ! اينبار ارايشم برنز و كمي سبكتر بود.. ستاره موهايم را اتو كشيد وكاملا صاف كرد ! سوگند با چندين لباس در دست وارد اتاق شد و گفت كه اماده شوم ! سريعا مشغول عوض كردن ِ لباس شدم ! اينبار لباس پيراهني حلقه اي و پلنگي بود كه كاملا فيت تن بود.. لباس بعدي پيراهني مشكي و عروسكي بود كه من واقعا عاشقش شده بودم.. اينقدر كه حاضر نبودم لباس و از تن خارج كنم ! با نگاهي به ساعت فهميدم كه داره دير ميشه.. به اتاق برگشتم و لباس بعدي و به تن كردم ! پيراهني اسپرت و سبز رنگ " كه پشت لباس تا وسط باز بود.. پيراهن پايينش كيسه اي مي شد و به پيشنهاد سوگند زيرش ساپورت مشكي به پا كردم.. پس از پايان كار از خستگي همانجا رو سن نشستم.. يكي از خانم هاي عكاس به سمتم اومد و گفت كه اگه بخوام مي تونم يه نگاهي به عكس ها بندازم.. با ذوق دوربين و از دستش گرفتم و عكس ها رو عقب جلو كردم.. نازيلا كله اش و به من چسبانده بود و مثل من مانيتور دوربين و نگاه مي كرد و هر از گاهي صدايي به عنوان تعربف از خودش توليد مي كرد.. يكسري از عكس ها فوق العاده زيبا و قشنگ افتاده بود..حالا كه نگاه مي كردم نورپردازي و ژست ها عالي بود.. ستاره هم در ارايش صورت و مو واقعا برايم گل كاشته بود.. خود خوشگلمم كه هيچي ! با خستگي بلند شدم و دوربين و به دست خانم دادم و پس از تشكر براي تعويض لباس به اتاق برگشتم.. ساعت نزديك به 8 بود و بايد هر چه زودتر به خونه بر مي گشتم.. ارايشم و پاك كردم و صورتم و شستم . زود لباس هام و به تن كردم و در خلال تشكر ها و تعريف ها از سوگند خواستم كه هر چه زودتر با تاكسي تلفني تماس بگيرد.. سوگند رفت تا با تاكسي تماس بگيرد و من و نازي هم مقابل ستاره ايستاده بوديم و او از كارهاي ديگرش براي ما مي گفت.. دست در كيف كردم و گوشيم و بيرون آوردم.. سه ميس كال كه يكي از خونه و دو تاي ديگر از سپهر بود و يك اس ام اس از سپهر داشتم. . با صداي سوگند كه گفت تماس گرفته و ماشين داره مياد تند تند خداحافظي و تشكر كردم و راهي شدم.. به قول نازيلا خودشيفتگي خونم بالا زده بود و حس مي كردم ملكه ي شهر هستم.. به راستي اينكار همه انرژي ام را گرفته بود و احساس خستگي مي كردم.. با رسيدن به خونه و باز شدن در ؛ نگاهم به پاركينگ خالي از ماشين ها افتاد.. فهميدم كه هيچكدام هنوز به منزل برنگشته اند.. !خسته و كوفته پله ها را بالا رفتم.. پروين خانم با ديدنم نزديك اومد و گفت : كجا بودي مادر.. نگران شدم.. ؟؟ گوشيت و چرا جواب نميدي..؟؟ خودم و با خستگي رو كاناپه انداختم و گفتم : هيچي .. رفتم پيش دوستم و بعدشم رفتم مزون عمه ي نازيلا ! كمي كار داشتم.. ژورنال و پس دادم و لباس انتخابيم و بهشون گفتم.. پروين خانم لبخندي زد و گفت : به سلامتي.. ايشاالله هميشه شادي باشه ! بشين برات يه شربت بيارم.. به راستي كه به يه نوشيدني ِ خنك و شيرين نياز داشتم ! مانتو و شالم و همونجا كنارم رو كاناپه انداختم . پروين خانم با يه ليوان شربت اومد و گفت : فكر كنم سپهر خان باهات كار داشت..؟؟ نگاهش كردم.. متعجب پرسيدم: چطور ؟ - آخه زنگ زد پرسيد هستي..؟؟ كه من گفتم نه.. پرسيد كجا رفتي " من گفتم رفته پيش دوستش !!! كمي از شربت و نوشيدم.. براي چي به خونه زنگ زده بود ؟؟ !!! شب زودتر شام و خوردم و قبل از برگشتن بقيه به اتاق رفتم .. چشمام از زور خستگي داشت رو هم مي افتاد.. چشمام و بستم و خودم و به خواب سپردم ! با صداي چيكي كه اومد پلك هاي خستم و از هم باز كردم.. پشت به در دراز كشيده بودم و نگاهم به ديوار بود.. سايه ي شخصي رو ديوار افتاد.. صداي رو فرشيش رو پاركت به گوش رسيد... چشمام مي سوخت و ميل شديدي به خواب داشتم.. بدون اينكه تكاني بخورم دوباره چشم هام و بستم و غرق خواب شدم. لحظه ي اخر حس كردم صداي بسته شدن در و شنيدم.. -------------------------------------------------------------------------------------------- چشم باز كردم و نگاهم به پنجره افتاد.. از اسمون مشخص بود كه بايد سر صبح باشد ! نيم خيز شدم و رو تخت نشستم.. باز دلم خواب مي خواست.. اما بايد زبان مي خواندم . مخصوصا كه قرار بود بعدظهر با سپهر بيرون بروم . البته اگر هنوز قصد داشت كه من و همراه خود ببرد.. ! با ذوق اينكه امروز غروب در كنارش خواهم بود بلند شدم و حوله به دست خودم و به حمام رساندم.. امروز عجب روزي بود ! تازه موهايم را ابكشي كرده بودم كه تقه هايي به در حمام اتاقم خورد.. ! با فكر اينكه پروين خانمه گفتم : بله پروين خانم.. ؟؟چند دقيقه ديگه مي يام ! دوباره تقه اي به در خورد.. نزديكتر رفتم و سرم و به در چسبوندم و گفتم : بله.. ؟؟ - منم.. يه لحظه باز كن كارت دارم..! سپهر بود.. مــــن؟؟ در حمام و براي او باز مي كردم.. عمرا !!!! پرسيدم : بگو..؟ چي كار داري..؟؟ - امروز مياي ؟؟ - آره !- ساعت 5 اماده باش..- باشه.. ! - ديروز كجا بودي..؟؟ - پيش دوستم.. ! - كدوم دوستت..؟؟ - سمانه.. بعد هم رفتم مزون شيرين خانم ! ديگه امري نيست..؟؟ پاسخي نداد.. فكر كردم رفته.. از در فاصله گرفتم كه صداش و شنيدم : من بايد برم شركت.. غروب مي بينمت ! و لحظه اي بعد صداي بسته شدن در اومد.. دوباره به سمت دوش رفتم ! چه جرئتي داشت.. وقت و بي وقت سرش را مي انداخت مي اومد داخل اتاقم ! از حمام خارج شدم و لباس پوشيدم.. موهايم را باز گذاشتم تا خشك شود ! كمي كرم به دست و صورتم زدم و راهي پايين شدم.. عمو آماده ي رفتن بود و كيانوش داشت صبحانه مي خورد ! صورت عمو كيومرث را بوسيدم و مقابل كيانوش سر ميز نشستم.. چند جمله اي صحبت كرديم و سپس عمو و كيانوش به اتفاق هم از منزل خارج شدند.. يك هفته تا نامزدي كيانوش مانده بود و هر دو شديدا در تكاپو بودند ! ------------------------------------------------------------------------------ كتاب زبان و بستم و رو ميز گذاشتم ! ساعت نزديك به 4 بود.. به اتاق رفتم تا آماده شم ! موهايم را سشوار كشيدم و ناخن هام و لاك گلبهي زدم.. گوشه ي چشمم و مداد كشيدم و ريمل به مژه هايم كشيدم.. كمي رنگ به گونه هام دادم و در كمد دنبال شال ِ سه گوش طرح دارم گشتم.. در اين ميان هنگامه تماس گرفت و پرسيد كه كارهاي كلاس زبان فردا رو انجام داده ام يا نه..؟؟!! امروز هيچ چيزي به اندازه ي بيرون رفتن با سپهر برايم مهم نبود..! يعني چه شده كه من و همراه خودش كرده..؟؟ صداي باز و بسته شدن در اتاق سپهر اومد ! يعني برگشته بود..؟؟ ساعت 20 دقيقه به پنج بود ! شلوار جين يخي مو پوشيدم و مانتو سرمعه اي خنكي و كه از زير سينه كمي گشاد بود و استين سه ربعي داشت و به تن كردم ! موهام و بالا سرم بستم و چتري هام و كه حالا بلند شده بود يه طرفي ريختم.. دوباره گوشي ام زنگ خورد.. نازيلا بود ! بعد از كلي چرت و پرت گفتن و مسخره بازي گفت كه يه فايل از عكس ها آورده اند تا شيرين و سوگند ببينند و اونايي كه مي خوان و سفارش بدن.. با نازيلا صحبت مي كردم كه تقه اي به در خورد و در بلافاصله باز شد.. يك دستش به دستگيره ي در بود و دست ديگرش در جيبش ! نازيلا يكريز داشت حرف مي زد.. عقيده داشت كه اون پيراهن دكلته ي سفيد بيشتر از همه به من مي يومده..! به هرطريقي بود سر و ته صحبت و هم اوردم و خداحافظي كردم.. سپهر شلوار نخودي رنگ به همراه تي شرت يقه دار مشكي پوشيده بود.. تا گوشي و از گوشم فاصله دادم پرسيد : كي بود.. ؟بلند شدم و در حالي كه دوباره خودم و تو اينه برانداز مي كردم گفتم : عليك سلام.. من خوبم ! تو چطوري..؟؟ و شال و برداشتم تا رو سرم بندازم.. داخل اومد و پشت سرم ايستاد.. از اينه به من زل زد و لبخند كمرنگي زد و گفت : ببخشيد عزيزم.. سلام ! حالا با كي حرف مي زدي..؟؟ به سمتش برگشتم و گفتم : نازيلا.. - چي مي گفت..؟؟ - در مورد لباس حرف مي زد.. و دست به كمر نگاهش كردم . واقعا قصدش از اين سوال جواب ها چه بود..؟؟؟؟ وقتي ديد شاكي نگاهش مي كنم خودش كيفم و از رو تخت برداشت و در حالي كه تو مشتش گرفته بود دست ديگرش و به سمتم گرفت و گفت : بريم.. چشمانش ارام بود و براق مي زد !! به دستش كه به سمتم دراز كرده بود نگاه كردم.. امروز چه رمانتيك شده بود !!! تعلل و كنار گذاشتم و دستم وبه دستش سپردم.. -------------------------------------------------- وقتي از پله ها پايين امديم با ديدن پروين خانم كه پشت به ما رو به تلويزيون نشسته بود دستم را كشيدم و او دستم را آهسته ول كرد ! يادم نبود.. به عمو يا پروين خانم نگفته بودم كه با سپهر بيرون مي خوام برم.. استرس گرفتم . شك نكنند ؟؟ تا آمدم دهان باز كنم سپهر به سمت كفش هايش رفت و بلند گفت : پروين خانم ما داريم ميريم.. پروين خانم سرش به عقب برگشت.. نگاهي به ما انداخت و لبخندي زد و گفت : به سلامت.. مواظب خودتون باشيد.. ! و دوباره به سمت صفحه تلويزيون چرخيد.. ! سپهر كفش هايش و پوشيد و به سمت ماشينش رفت.. كالج سرمعه اي رنگم و به پا كردم.. دوست نداشتم براي بيرون كفش پاشنه بلند بپوشم ! خلاصه مهموني و بيرون بايد فرقي با هم مي كرد يا نه..؟؟ دوباره بلند خداحافظي گفتم و از پله ها سرازير شدم و پا به حياط گذاشتم ! سپهر ماشين و از پاركينگ خارج كرده بود ! سوار شدم ماشين شدم و حركت كرديم.. رو به سپهر چرخيدم و گفتم : من يادم رفت به عمو بگم..الان زنگ بزنم بگم..؟؟ در حالي كه دستش به تنظيم كولر بود گفت : ديگه نمي خواد ! من بهش گفتم.. متعجب پرسيدم : چي بهش گفتي.. ؟؟ در حالي كه يه دستش به فرمان بود و كف دست ديگرش و مقابل باد نگه داشته بود ؛ متعجب نيم نگاهي به من انداخت و گفت : گفتم دارم ميريم بيرون ديگه.. حرصم گرفت ! با انبر بايد از دهان سپهر حرف مي كشيدي.. دوست داشتم دقيق و مو به مو برام مي گفت كه چي گفته و عمو چه برخوردي كرده.. ! ديگر ساكت شدم و سرم و چرخوندم و بيرون و تماشا كردم.. داشت اهنگ ها رو عقب جلو مي كرد.. ! عاقبت موزيك ملايمي فضاي ماشين و پر كرد .. گوشم به موزيك بود و بيرون و نگاه مي كردم كه دستي و رو دستم حس كردم.. نگاهم به سمتش برگشتم.. در حالي انگشتانم و لمس مي كرد دستم و رو پاي خودش قرار داد و بدون نگاهي به من.همانطور كه مقابل و نگاه مي كرد گفت : ناراحتي..؟؟ دستش خنك بود.. پاسخ دادم : نه.. ! - پس چرا حرف نمي زني..؟؟ - همينطوري.. داشتم اهنگ و گوش مي دادم . - لباست و سفارش دادي..؟؟- آره.. ديروز رفتم گفتم كدوم مدل و مي خوام.. ! - همون مدل كه گفتي..؟؟ لبخندي زدم و گفتم : آره.. سري تكان داد و گفت : من كه هر چي بگم بازم تو كار خودت و مي كني.. ! گوشيم زنگ خورد . دستم و از تو دستش كشيدم و گوشيمو از كيفم خارج كردم.. سپهر در حالي كه حواسش به جلو بود نگاهش بين من و گوشي مي چرخيد.. از مزون بود ! تو دلم بسم اللهي گفتم و پاسخ دادم.. من : سلام... - ممنون ! شما خوبيد سوگند جون.. - .. - نه ! خواهش مي كنم.. بفرماييد ! - .. - بله.. بلـــه.. واقعا..؟؟ چه زود..؟؟ (عكس ها رو مي گفت ) - .... . - بله ! خواهش مي كنم.. لطف داريد.. - .. .. - چشماتون قشنگ مي بينه.. ( حالا ببين مي تونه كاري كنه اين سپهر كه مثه عقاب به دهن من زل زده بفهمه )!!! - ... - لطف داريد شما.. بله..؟؟ درسته.. اون از همه قشنگتر بود.. - ... .. - بله چشم.. چشـــــم !!! خواهش مي كنم.. چشم.. حالا ببينم.. خبر ميدم بهتون ! - .. ..- امروز نه.. نمي تونم.. ! هر كدوم كه به نظر شما خوبه همون و بگيد.. - .. - نه فرقي نمي كنه.. من به سليقه ي شما ايمان دارم !! .. هر كدوم كه شما گفتيد.. بله ! عجله اي نيست.. بعد من ميام ميبينم.. ! .. بله.. شما هم همينطور.. خداحافظ! نفسم و با شدت دادم بيرون.. عجبا !!! گوشي و سايلنت كردم و تو كيفم ســُـر دادم.. سپهر زير چشمي نگاهم مي كرد . اما در كمال تعجب پرس و جو نكرد.. امروز يه چيزيش بود !! يك به يك خيابون ها رو رد مي كرد.. تا رسيد به بلوار معروف و اشنا سمتش چرخيدم و گفتم : اينجا قرارداريد..؟؟ همانطور كه رو به رو نگاه مي كرد گفت : آره.. و با نيشخند ادامه داد : گفتم واسه تو تجديد خاطره اي هم ميشه.. !! حرفي نزدم و آروم به پشتي صندلي تكيه دادم.. دقايقي بعد مقابل در ورودي ماشين و پارك كرد ! طبق معمول بلوار غل غله بود.. جلوي در چندين پسر گوشه اي ايستاده بودند در حال گفت و گو و ديد زدن بودند.. در همين حين گروهي از دختر ها سر و صدا كنان از كافي شاپ خارج شدند و توجه پسرها به اونا جلب شد.. من وسط اين شلوغ پلوقي گير كرده بودم " كه سپهر دستش و پشتم گذاشت و و با ملايمت من و از بينشون رد كرد.. به اتفاق هم داخل شديم.. اكثر ميزها پر بود و صداي خنده و صحبت از هر طرف به گوش مي رسيد.. سپهر با دستش كه پشتم بود فشاري به كمرم وارد كرد و گفت : از اينور.. اونجا نشستن ! نگاهش و دنبال كردم و به ميز مورد نظر رسيدم.. چندين دختر و پسر سر ميز نشسته بودند.. با نزديك شدنمون پسر كه رو به مانشسته بود لبخند اشناييي زد و در حال كه چيزي مي گفت از جايش بلند شد.. در همين حين دختري كه مقابلش نشسته بود به سمت ما برگشت و من چهره ي اشنايش را ديدم.. شيدا بود كه خندان ما رو نگاه مي كرد.. ! با شيدا روبوسي كردم و با پسر كه بعد فهميدم شاهين بودو من به خار ريش پرفسوريش نشناخته بودمش دست دادم.. سپهر با تك تك افراد دست داد و احوالپرسي كرد و شيدا تند تند دوستانشون و به من معرفي كرد.. : ايشون سهراب خان.. نامزدشون يلدا جون ! آقا اشكان.. آرمان .. امير حسين.. تاراجون و ايشون هم آقا امير.. !!! نگاهم تو نگاه خندان امير نشست.. برايم سري تكان داد و دستش و به سمتم دراز كرد.. چهره اش برايم اشنا بود.. لبخندي زدم و با او هم دست دادم . همه جابه جا شدند و خلاصه سر ميز جا گرفتيم.. شيدا كنارم نشست نشست سپهر رو به روام جا گرفت.. صحبت ها از سر گرفته شد و دوباره همه مشغول خوش و بش بودند.. شيدا پرانرژي صحبت مي كرد و مسير بحث و در دست گرفته بود.. جمع و از نظر گذروندم.. همه خوب و معقول به نظر مي رسيدند.. نگاهم با نگاه امير كه كنار سپهر نشسته بود تلاقي پيدا كرد.. من و زير نظر گرفته بود و لبخند كجي زد.. سرم و پايين انداختم و كيفم و كه رو پام بود جابه جا كردم.. يادم اومد ! اين همون دوست سپهر بود كه مچ من و نازيلا رو گرفته بود.. پس بگو چرا اونطوري نگام مي كنه.. نگاهم وحواسم و به صحبت هاي شاهين دادم و هر از گاه به سوال هايي كه تارا در مورد سن و درس و تحصيل ازم مي پرسيد جواب دادم.. -------------------------------------------------------  ني و تو ليوان ابميوه ام مي چرخوندم و به تارا كه از خاطره ي اولين روز يادگيري اسب سواري اش كه چه ابروريزي در اورده بود مي گفت چشم دوختم.. واقعا كه شيرين و شنيدني صحبت مي كرد.. شيدا به بازوم زد و سرش و نزديك آورد وخندان گفت : به تارا ميدون بدي يكريز تا صبح حرف مي زنه.. خنديدم و گفتم : خيلي بامزه حرف مي زنه.. - پس فردا صبح مي خوايم بريم باشگاه اسب سواري.. مياي..؟؟- پس فردا..؟؟ نمي دونم.. سپهر مياد..؟؟ شيدا خنديد و گفت : سپهر..؟؟ اون هر برنامه اي و كنسل كنه " سواركاري و كنسل نمي كنه.. ابروهام بالا پريد.. شيدا ادامه داد : بيا ديگه.. خوش ميگذره.. ! تارا هم هست.. نگاهش كردم و گفتم : اما من بلد نيستم.. شيدا كمي اخم كرد و گفت : مگه من بلدم..؟؟ فعلا كه دارن به زور به تارا ياد ميدن.. !!! خنديدم و به سپهر كه با اشكان صحبت مي كرد نگاه كردم.. چقدر اين آرامش و سنگيني اش را دوست داشتم.. امير رو صندليش جا به جا شد و من ناخودآگاه نگاهم به سمت او كشيده شد.. وقتي ديد نگاهش مي كنم دوباره لبخندي زد .. بي توجه به او دوباره به تارا كه صحنه ي افتادنش و توصيف مي كرد و بقيه مي خنديدند " نگاه كردم.. نگاهم رو چند ميز انطرف تر خيره موند.. كمي خودم و جابه جا كردم تا از بين سپهر و امير بهتر بتونم ببينم.. خودش بود !! اشتباه نمي كردم.. بابك بود ! حتي همون لباس هايي كه اون روز پوشيده بود و به تن داشت.. دستش و پشت صندلي دختري كه كنارش نشسته بود انداخته بود و مشغول بگو بخند بود.. حرصم گرفت ! آشغال عوضي.. فقط بلد بود دختر ها رو خر كنه و اونا رو بچاپه.. چقدر به نازيلا گفتم اين پسر به درد تو نمي خوره.. ! كمي سرم و خم كردم تا افراد و بهتر ببينم.. حتما اوني كه سر ميز نشسته رفيق شفيقش پيام ِ !! همشون از يه قماشن.. لعنتي ها.. !!! بابك در حالي كه مي خنديد سرش به طرف ما چرخيد و لحظه اي نگاهش به من افتاد.. نگاهش از من گذشت و يهو دوباره نگاهش به من برگشت.. خنده اش رفته رفته داشت جمع مي شد.. جا خورده بود ! انگار كه باورش نمي شد دستش رو شده باشه.. لبخند موذيانه اي رو لبم نشست.. سري جلوي ديدم قرار گرفت..بي توجه به اينكه كيه و چيه.. دوباره خودم و جابه جا كردم و به همون ميز زل زدم.. يهو به خودم اومد.. ! سري كه جلوم قرار گرفت بود يه جفت چشم مشكي جدي و شاكي بود كه از قضا تي شرت مشكي هم تنش بود.. واي خداي من !! سپهر ديد كه دارم اونا رو ديد مي زنم.. بدون اينكه نگاهش كنم سرم و پايين انداختم و كمي از ابميوم خوردم.. جرئت نداشتم نگاهش كنم !!! سپهر سرش به عقب برگشت و پشت سرش و نگاه كرد.. حتما دنبال كسي كه نگاه مي كردم مي گشت.. ! حالا حتما كلي سوال پيچم مي كنه.. !!! نفس عميقي كشيدم.. من كه كاري نكرده بودم.. اينا دوستاي نازيلا بودن.. ! براش توضيح ميدم و ميگم كه فقط از سر كنجكاوي نگاهشون كردم.. تارا سوالي از من پرسيد و من سعي كردم با لبخند و خونسرد جوابش و بدم.. ! زير چشمي به سپهر نگاه كردم.. به صندليش لم داده بود و يك دستش صاف رو ميز بود گوشيش و مي چرخوند.. !مستقيم و جدي زل زده بود به من.. زير نگاه مستقيمش داشتم خفه مي شدم.. لجم گرفت !!! حالا مگه چي شده بود.. ؟؟؟ سهراب ؛ سپهر و مخاطب قرار داد و سپهر در جوابش فقط سر تكون داد.. شيدا پچ پچ كنان كنار گوشم مشغول صحبت بود.. سعي كردم به نگاه هاي سپهر بي توجه باشم و فرار كنم.. ! البته اگر مي شد.. ------------------------------------------------------------------------------------------------ در سكوت كنار هم نشسته بوديم و به سمت خونه مي رفتيم.. بر خلاف انتظارم كه فكر مي كردم گير بده و سوال پيچم كنه ؛ اصلا حرفي نزد و سوال پيچم نكرد.. زير چشمي نگاهش كردم.. عصباني نبود.. اما مي دونستم اروم و نرمال هم نيست.. !!! هر چه منتظر موندم حرفي نزد.. براي اينكه حرفي زده باشم گفتم : پس فردا باهاشون ميري سواركاري..؟؟ بدون اينكه نگاهم كنه گفت : معلوم نيست.. اگه وقت شد.. !!! - شيدا كه گفت تو تحت هر شرايطي ميري..؟؟!! در جواب فقط سري تكان داد.. يعني چي..؟؟! وقتي ديدم تمايلي به صحبت نداره منم ديگر حرفي نزدم و سكوت كردم.. پاش و رو گاز مي فشرد و با سرعت اتوبان ها رو پشت سر مي گذاشت.. !!! دست برد و چند تا آهنگ و عقب جلو كرد.. دستم و به در تكيه دادم و نگاهم به بيرون و آدم ها دوختم.. صداي آرامش بخش احسان خواجه اميري پيچيد تو گوشم.. : * دو سه روز كه مات و بي اِرادم.. يه چيزي فكرم و مشغول كرده همين عشقي كه درگير هواشم من و نسبت به تو مسئــــول كــرده از اون رابطه ي معمولي مـــــا چه عشقي سر گرفت تو روزگـــــارم دو " سه روز كه بعد از اين همه ســـــال واسه تو ادعاي عشـــــق دارم.. نمي بيني دارم جون ميدم اينجا.. ؟نمي دوني به تو محتاجم اينجا چقدر راحت من و وابسته كردي دارم ديوونه ميشم كم كم اينجـــــا .. نفس عميقي كشيدم.. ! بيشتر از اينكه بخوام فكر كنم اين اهنگ و از قصد گذاشته .. به اين فكر كردم كه اين شعر توصيف دقيقي از حال و روز منه.. ! شايد ديگر وقت اعتراف به خودم بود.. من دوستش داشتم !!مي خواستمش با همه بدي ها و خوبي هاش.. مي خواستمش فقط براي خودم !! طاقت و سردي و كم محلي اش و نداشتم.. طاقت اينكه اسم كس ديگه اي كنار اسمش بياد و نداشتم.. هر چه فكر مي كردم نمي فهميدم از كجا و چطور اين همه حس تو دلم ريخته شده بود.. فقط مي دونستم دوستش دارم.. اما.. اول بايد دوست داشتنش و به من ثابت مي كرد !!! بايد ثابت مي كرد.. مقابل در پاركينگ ايستاد و با ريموت در و باز كرد.. ماشين و پارك كرد و هر دو پياده شديم.. به سمت پله ها رفتم . دوست نداشتم روزمون اينطوري تموم شه.. قدم هامو آهسته كردم تا به من برسه.. دزدگير و زد و به سمت پله ها اومد.. سرش پايين بود و به سمتم مي اومد.. داشت از كنارم رد مي شد كه لحظه اي نگاهم كرد.. زود گفتم : صبر كن.. به سمتم برگشت و متعجب گفت : چيه.. ؟؟ بايد چي مي گفتم ؟؟؟ اصلا چرا گفتم صبر كن..؟؟ وقتي ديد همانطور نگاهش مي كنم قدمي جلواومد و گفت : چي مي خواستي بگي..؟؟ لبم و با زبون خيس كردم و دو دستي كيفم و چسبيدم و مقابل زانوهام گرفتم و گفتم : براي چي ناراحتي..؟؟ پيشونيش و چين داد و گفت : ناراحت نيستم.. زود گفتم : اونا دوستاي نازيلا بودن.. همانطور كه نگاهم مي كرد گفت : مي دونم.. - مي دوني..؟؟ - آره.. - پس چرا اينطوري مي كني..؟؟ ابروهاش و بالا برد و با لبخند كجي گفت : چطوري..؟؟ از كنارش رد شدم و گفتم : هيچي.. ولش كن ! و پله ها را بالا دويدم.. من وبگو مي خواستم از دل كي در بيارم !!! عمو رو كاناپه نشسته بود و داشت روزنامه مي خوند.. بلند سلامي گفتم و دستي براش تكان دادم و به طرف اتاق رفتم.. رفتارهاي سپهر گيجم كرده بود !!! --------------------------------------------------------------از صبح مشغول زبان خوندن بودم.. كلي تمرين داشتم كه بايد حل مي كردم و يه متن 30 خطي هم بايد مي نوشتم ! تو هال نشسته بودم و يكي تو سر خودم مي زدم يكي تو سر كتاب.. به خودم لعنت مي فرستادم كه همه ي تكاليفم و واسه روز اخر گذاشتم.. نگاهي به ساعت انداختم. نزديك 12 بود.. هنگامه مدام تماس مي گرفت و مي گفت كه متن و اماده كرده ام يا نه..؟ دلش خوش بود !! من هنوز درس و كامل نخونده بودم و تميرينات و حل نكرده بودم.. متن مي نوشتم..؟؟ پروين خانم هم مدام مي رفت و مي يومد و از من با شربت و ميوه و شيريني پذيرايي مي كرد.. و هر بار از ديدن درس خوندن من ذوق زده مي شد و مي گفت : يعني ميشه من دكتر شدن تو رو ببينم.. ؟؟ و من هر بار خنده ام مي گرفت و برايش توضيح ميدادم كه من رشته ام رياضي فيزيك است و محال است كه دكتر شوم !!! او هم پكر مي شد و مي گفت : ولي مادر فقط پزشكي برازنده ي توست.. رو زمين دراز كشيده و غرغركنان سعي داشتم تمرينات و حل كنم و به سيب گاز مي زدم كه در باز شد و عمو و سپهر داخل اومدند.. با ديدنشون بلند شدم و نشستم و سلام گفتم.. هر دو جوابم و دادند و به سمت پله ها رفتن تا به اتاقشون برن ! با ديدن سپهر چشمهايم برق زد.. مي تونستم تمريناتم و بدم حل كنه و اون متن 30 خطي و هم برام بنويسه.. كي بهتر از سپهر..؟ نگاهم كرد و وقتي ديد با ذوق و خوشحالي نگاهش مي كنم و نيشم بازه " خنديد.. ! خندم گرفت.. بچه چه ذوق زده شد.. ! خوشحال از اينكه نيرو كمكي رسيده دفتر كتابم و جمع كردم و به سيب خوردنم مشغول شدم..با خودم فكر كردم آدم پسر عموي فرنگ رفته داشته باشه خوبيش همينه ديگه.. از فكر خودم خندم گرفت ! پروين خانم دوباره پيش من اومد و با ديدن من كه پام و دراز كرده بودم و با خيال راحت سيب مي جويدم نگاه كرد و گفت : درست تمو شد مادر..؟؟ همه رو نوشتي.. ؟؟ نگاهش كردم و گفتم : تفريبا.. بقيش و مي خوام از سپهر كمك بگيرم ! پروين خانم آهاني گفت و نگاهش و به من داد .. وقتي ديدم همانطور نگاهم مي كند پرسيدم : چيه پروين خانم..؟ چرا اينطور نگام مي كنيد.. ؟؟قيافه ناراحتي به خودش گرفت و گفت : ولي تو بايد دكتر مي شدي.. ! من هميشه آرزو داشتم بيام پيش تو " تو مداوام كني..! اصلا دكتري برازنده ي توئه.. من همش فكر مي كردم تو رشته ت طبيعي ِ (تجربي ) ! با شنيدن اين حرفش " همانطور با دهن پـــُـر بلند خنديدم و نيم خيز شدم تا بغلش كنم.. رو بهش گفتم : به خاطر شما هم كه شده من ميرم دكتر ميشم.. ذوق زده خنديد.. عمو كه از پله ها پايين مي اومد با ديدن ما گفت : چه خبر شده..؟؟ بگيد منم بخندم.. چشمكي به پروين خانم زدم و گفتم : هيچي.. يه قول بود بين من و پروين خانم ! عمو سري تكان داد و حرفي نزد.. داشت به سمت ما مي اومد كه صداي ايفون بلند شد ! عمو راهش و كج كرد و همانطور كه به سمت ايفون مي رفت گفت : من باز مي كنم.. حتما پژمان ِ !! عمو ايفون را زد.. متعجب پرسيدم : پژمان..؟؟ چيكار داره..؟؟ عمو پاسخ داد : من كارش دارم.. و رو به پروين خانم گفت : ناهار آماده ست..؟؟ لطفا ميز و اماده كنيد.. بلند شدم و كتاب دفترم و جمع كردم و به بغل گرفتم . صداي احوالپرسي عمو با پژمان به گوش مي رسيد.. پژمان داخل شد و نگاهش به من افتاد . به ناچار و از رو احترام گفتم : سلام.. پژمان بر خلاف دفعات قبل خندان گفت : سلام.. خوبي.؟؟ سري تكان دادم و اومدم برم بالا كه زود پرسيد: درس مي خوندي..؟؟ برگشتم پشت و متعجب نگاهش كردم.. عمو با حالتي نگاهم مي كرد كه يعني مودب باش و جوابش و بده ! سري تكان دادم و گفتم : بله.. ! نگاهي به كتاب ها توي دستم انداخت و گفت : زبان مي خوندي..؟؟ حرصم گرفته بود.. چه گيري داده بود !! كتاب و كمي بالا تر گرفتم و گفتم : معلوم نيست..؟؟ عمو شاكي نگاهم كرد.. به من چه ! اين سوال هاي مزخرف مي پرسيد.. ! عمو دستش و پشت پژمان گذاشت و در حالي كه به سمت سالن مي بردش گفت : ببخش دايي كه مزاحمت شدم.. اخه سپهر و كيانوش سرشون شلوغه.. خودمم درگيرم ! به خاطر همين مزاحمت شدم.. پژمان در حالي كه مي نشست گفت : اين چه حرفيه دايي..؟؟ من در خدمتم.. واينستادم تا ادامه ي حرفشون و بشنوم و پله ها رو بالا رفتم . با پا گذاشتنم به راهرو صداي اب به گوشم رسيد.. پس سپهر حموم بود !! به اتاق رفتم و كتاب و دفترم و رو ميز ولو كردم و خودم و رو تخت رها كردم ! بايد فردا براي پرو لباسم هم مي رفتم.. --------------------------------------------------------------------------------------- پروين خانم همه رو براي صرف ناهار صدا كرد. پايين رفتم و ديدم پژمان هنوز با عمو داره گپ مي زنه.. با ديدن 5 بشقاب فهميدم كه ناهار هست ! از پروين خانم پرسيدم : كيانوش ناهار نمي ياد.. ؟؟ پروين خانم پاسخ منفي داد و گفت كه كيانوش كار داره و براي ناهار نمي ياد.. !! همانطور كه كنار ميز سرپا ايستاده بودم خم شدم و يه زيتون از تو ظرف برداشتم و به دهن گذاشتم . سپهر داشت از پله ها پايين مي اومد.. پس چرا لباس بيرون تنشه ؟؟ اينكه همين الان اومد..؟؟!! چه به خودش رسيده.. ! بوي ادكلن و افترشيوش زودتر از خودش به ما رسيده بود.. شلوار جين همراه با پيراهن آبي رنگ استين كوتاهي تنش بود.. ! دكمه هاي بالا ي پيراهنش باز بود و سينش مشخص بود ! به سمت كنترل اسپليت رفت و به درجش و زياد كرد.. رو صندلي نشستم . پس چرا نمي يومدن تا ناهار بخوريم..؟؟ پژمان همانطور كه گوشش به حرف هاي عمو بود نگاهي به سپهر انداخت.. سپهر سلامي به پژمان گفت و كنترل و رو ميز گذاشت و به سمت ميز ناهار خوري اومد.. با ديدنم چشمك ريزي زد و.. خنديد ! همانطور كه دستم و ستون چونه م كرده بودم " سعي كردم لبخندم و پنهان كنم كه هم اون پررو نشه و هم پژمان كه از سالن نگاهش به اينور بود ؛ نبينه.. ! مقابلم نشست.. پوزخندي زدم ! نه به ديشبش كه يك كلمه موقع برگشت با من حرف نزد " نه به امروز كه اينطوري شاد و شنگول بود.. پارچ و برداشت و كمي نوشابه براي خودش ريخت و رو به من پرسيد : براي تو هم بريزم..؟؟ و قبل از اينكه جوابي بدم ليوان و برداشت و برايم نوشابه ريخت.. عمو و پژمان هم بلند شدند و به سمت ميز امدند! عمو طبق معمول در راس نشست و پژمان در تنها جاي باقي مانده كنار سپهر نشست ! همش نگاهم به سينه ي ستبرش و دكمه هاي بازش مي افتاد.. تو دلم الله و اكبري گفتم و سرم و پايين انداختم . حالا اگه من بودم.. من و مجبور مي كرد كه برم لباسم و عوض كنم ! برنج براي خودم كشيدم و مشغول شدم.. پژمان گفت : امروز كلاس داري..؟؟ تنها كسي كه تو اين جمع كلاس مي رفت من بودم.. فهميدم كه طرف صحبتش منم ! سرم و بلند كردم و گفتم : آره .. بعدظهر كلاس دارم.. - چه ساعتي..؟؟ سپهر كمي سرش را بلند كرد و نگاهم كرد.. - حدود شيش اينا.. چطور..؟؟ - نمي دونم ياسمن كجا مي خواد بره.. مي خواست تو هم باهاش بري ! - خودش زنگ زد بهم گفت.. - عه..؟؟ بهت گفت..؟؟ كي مي خوايد بريد.. ؟؟ - معلوم نيست.. شايد بعد از كلاسم ! - كلاست كي تموم ميشه..؟؟ سپهر شاكي نگاهم مي كرد.. باز ديوانه شده بود !!! تقصير من چه بود..؟؟؟ ---------------------------------------------------------------- 

roman دليار(19)
roman دليار(19)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۸ اسفند ۱۳۹۱ توسط: inforosh.tabib24.com  موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://inforosh333.zaminblog.com
ژل افزایش دهنده قد
هدفون حرفه ای بیتس Studio
کارتون رابین هود
کارتون گوریل انگوری